محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

112

مجمع الانساب ( فارسى )

دادند و حشمى مطيع بودند . و مردمان سلطان مردمان معتقدى دراز دست بودند هر كس كه به تحصيل اين گوسفند رفتى بر اين حشم ظلم كردى . روزى امراى غز را طاقت نماند و محصلى [ را ] كه رفته بود بكشتند . يك سال اين معنى از سلطان پنهان داشتند سال ديگر در افواه افتاد سلطان در خشم شد و به تدارك ايشان لشكر به بلخ كشيد . غزان زنان و فرزندان در پيش كردند و شفاعت كردند كه از هر خيلى هفت من نقره بدهند و همچنان مطيع و مالگزار باشند و سلطان از سر گناه ايشان بگذرد ، نواب رها نكردند و الا سلطان بدين معنى راضى بود ، پس حرب كردند و غزان جان را بكوشيدند و سلطان شكسته شد ، او را بگرفتند و لشكرش پراكنده گشت و غزان ، سلطان را به جان تعرضى نرسانيدند اما او را به مرو باز آوردند و به روز بر تخت نشاندندى و به شب او را در قفص آهنى كردندى و در آن مدت حشم غز چنان مستولى شد كه دست برآوردند و جملهء شهرهاى خراسان را غارت كردند و مردم را به شكنجه مىكشتند و مال عالم بستدند . و چون مال روى زمين بستدند تعذيب مردم كردندى تا مالهايى كه در جوف زمين پنهان بودى بگفتندى و شيخ مجد اكاف كه شيخ و ولى وقت بود و امام محمد - يحيى كه از اكابر ائمه بود هر دو را به شكنجه بكشتند و امام محمد را تا غايتى خاك در دهن آكندند كه وفات كرد « 16 » و خاقانى گفت ، بيت : در دولت محمد مرسل نداشت كس * فاضلتر از محمد يحيى قباى خاك آن كرد روز تهلكه دندان فداى سنگ * وين كرد روز قتل دهان را فداى خاك و سلطان سنجر دو سال و نيم در ميان غزان گرفتار بود اگرچه جمعى از امرا و غلامان خاص بر وى گرد بودند اما ايشان را بىاجازت غزان زهره نبودى كه پيش سلطان آمدندى و مؤيد آيبه كه شحنهء شادياخ بود از جملهء خاصگان سلطان بود روزى با جمعى غلامان بساخت و به بهانهء شكار برنشستند و سلطان را بدزديدند و به جيحون بگذشتند و به قلعهء ترمد بردند . و چون عمال اطراف را خبر خلاص سلطان معلوم شد همه روى به وى نهادند و سلطان به دارالملك مرو باز آمد و به عمارت شهر مشغول گشت و فكر بر سلطان غالب شد از آن كه خزانه تهى و لشكر

--> ( 16 ) . دربارهء اين امام محمد يحيى رجوع شود به مقالهء دكتر عبدالحسين نوايى در مجلهء يادگار سال يك ، شمارهء شش . و تعليقات نقض جلد اول ، ص 181 .